شهید همت: ما باید برای فحش شنیدن ساخته بشویم

             

یکی از معضلات عمده‌ همت، در جایگاه فرمانده جدید تیپ ۲۷ محمد رسول الله طی عملیات رمضان؛‌ جوسازی‌های شدید جریان مرموز مسلط بر سپاه منطقه ۱۰ تهران در آن برهه، علیه وی بوده است. در جریان گپ و گفتی خودمانی، سیدمحمدرضا دستواره و تنی چند از کادرهای عملیاتی ارشد تیپ ۲۷، در این باره، نزد همت گلایه کردند که او در پاسخ آن‌ها گفت:

«… امام صحبتی دارند که آن را نوشته‌ام و همیشه آن را توی جیب خودم دارم. دوست دارم حرف‌های امام همیشه توی ذهنم باشد. حالا من آن را برای شما می‌خوانم؛ این دیگری که شعار باید برای ما باشد! امام صراحتا اعلام می‌کند: هر کس که بیشتر برای خدا کار کرد،‌ بیشتر باید فحش بشنود، و شما پاسدارها، چون بیشتر برای خدا کار کردید، بشتر فحش شنیدید و می‌شنوید. ما باید برای فحش شنیدن ساخته بشویم! برای تحمل تهمت و افترا و دروغ! چون ما اگر تحمل نکنیم،‌ باید میدان را خالی کنیم. فکر نکنید افرادی مثل خوارج دوران حکومت امام علی الان در اطراف ما وجود ندارند؛ وجود دارند! خوارج چه کسانی بودند؟ خوارج آمدند و ابتدا به علی(ع) گفتند: یا علی(ع) ما با تو هستیم. بعد همین‌ها از پشت به علی ضربه زدند! این نیست که ما هم در اطراف خودمان چنین آدم‌هایی را نداشته باشیم. الان هم مثل زمان حکومت حضرت علی(ع) خوارجی هستند که دارند اذیت می‌کنند. داریم دیگر؛ « انجمن حجتیه » می‌بینی این ور و آن ور نفوذ کرده و این‌ها هزار کانال دارند.

تبلیغ تصویر امام در حج توسط حاج همت

در پاییز ۱۳۶۰، با مساعدت سردار شهید محمد بروجردی، شماری از فرماندهان نواحی سپاه منطقه هفت کشوری جهت اعزام به زیارت بیت‌الله الحرام، گزینش و به این سفر معنوی، فرستاده شدند. از جمله ایشان، محمدابراهیم همت، فرمانده سپاه ناحیه پاوه، احمد متوسلیان، فرمانده سپاه ناحیه مریوان، محمود شهبازی، فرمانده سپاه استان همدان را می‌توان نام برد. سفر حج تمتع سال ۱۳۶۰، برای همت و یاران همسفرش، سراسر با ماجرا و خاطره، همراه بود.

در مراجعت از این سفر، احمد متوسلیان با اشاره به یکی از حوادث جالب و شیرینی که حاصل تیزهوشی همت به شمار می‌رفت، به یکی از هم‌رزمانش گفته بود: «من خیال می‌کردم خودم آدم جسوری هستم، اما حاج همت پاک روی دست ما زده بود. روز تظاهرات حاجیان ایرانی در مکه، او یک سری از این تصاویر کوچک برچسب‌دار حضرت امام را توی جیب دشداشه خودش مخفی کرده بود. هر چند لحظه یک بار، کاغذ پشت یکی از آنها را جدا می‌کرد و در حالی که برچسب را کف دست‌اش مخفی کرده بود، به طرف مأمورین پلیس سعودی می‌رفت، دست در گردن آنها انداخت و با آنها معانقه می‌کرد.

ناغافل می‌دیدی صدای خنده جمعیت بلند شده! نگو معانقه کردن برای حاج همت، بهانه‌ای بود تا بتواند خیلی راحت، تصویر حضرت امام را به پشت کلاه کاسکت سفید رنگ مأمورین پلیس سعودی بچسباند! پلیس‌های بینوا هم که از علت خنده شدید مردم بی‌خبر بودند، دایم به آنها چشم غره می‌رفتند.

آن روز، با این ترفند زیرکانه حاج همت، حدود ۵۰ ـ ۶۰ نفر از مأمورین قلدر سعودی، ناخواسته و ندانسته، به توفیق تبلیغ تصویری حضرت امام مفتخر شدند!».

همت، متوسلیان و شهبازی، هنگامی که به ایران بازگشتند، هیچ‌گونه سوغاتی‌ایی به همراه نیاورده بودند. حسین شریعتمداری، یکی از همراهان این کاروان می‌گوید: «زمانی که به ایران رسیدیم، هر کدام از ما، جز یک ساک دستی کوچک، چیز دیگری به همراه نداشتیم. در فرودگاه، وقتی مأمور کنترل اثاثیه، ساک‌ها را وارسی می‌کرد، گفت: بقیه اثاثیه؟ گفتیم: بقیه ندارد. پرسید: سپاهی هستید؟ گفتیم: بله».

همت به محض مراجعت از مکه، ابتدا به زادگاهش، شهرضا رفت. پدرش می‌گوید: «… حاجی نزدیک صبح به شهرضا رسید. اهل خانه همگی خوشحال شدند. حاجی از آنها خواست سر و صدا نکنند، مبادا مزاحم خواب همسایه‌ها بشوند. او فقط یک ساک دستی کوچک داشت. فردای آن روز، به اصرار مادرش و من، گوسفندی خریدیم و سر بریدیم. حاجی رفت و سفارش پنجاه عدد نان داد و ظهر تمام بچه‌های سپاه و دانش‌آموزانی را که قبلاً سر کلاس او بودند به ضیافت ولیمه دعوت کرد. نزدیک ظهر، خودش رفت و هر فقیری را که دید، به خانه آورد و به او ناهار داد. این شد ولیمه حاجی!».

غیرت

مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن،

زمان تشیع و تدفینم گریه نکن،

زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن؛

فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را.

وقتی جامعه ی ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت، مادرم گریه کن که
اسلام در خطر است.

شهید سعید زقاقی

افسرده

 
شهید همت یادت هست که در وصیت نامه ات نوشتی...

مجالس روضه را ترک نکنید..
ولی هر وقت میریم جلسات هفتگی روضه...
بعضی ها به ما میگن شما افسرده هستید...
بعضی ها به ما میگن شما عقب افتاده اید از دنیا..!!

.

.

.

.
امـــــــــــا..!!
وقتی چند کوچه پایین تر صدای ساز و آواز و رقص میاد...
میگویند اینها جوانند..!!بگذارید جوانی بکنند..!!

 

 

 

من می خوابم روی سیم خاردار

یکی پاسداران یگان تخریبِ «سپاه 11 قدر»، این گونه روایت می کند:

   شب «عملیات والفجر مقدماتی»، من به یکی از گردان های لشکر8 نجف اشرف مامور شده بودم که الان اسمش خاطرم نیست. آن شب در ابتدای ستون قرار گرفتم و نیروها را از معبری که چند شب قبل کارش تمام شده بود جلو بردم. یکی از بسیجی های لشکر به نام «حمید زارع» که 16 یا شاید 17 سال بیشتر نداشت، در اختیار ما قرار گرفته بود تا در آوردن وسایل کمکمان کند. قیچی سیم بری که برای بریدن سیم خاردار در نظر گرفته بودیم، دست حمید بود.


  در میانه ی راه، یک خمپاره خورد وسط ستون که تعدادی از بچه ها را زخمی کرد. در آن ظلمات شب که چشم چشم را نمی دید، از اوضاعِ حمید متوجه شدم که زخمی شده است. با این حال به حرکت ادامه دادیم تا رسیدیم پشت سیم خاردار. به حمید گفتم قیچی را بده. گفت همان جا که خمپاره خورد، موج انفجار، قیچی را پرت کرد و در تاریکی نتوانستم پیدایش کنم.


  وقتی برای تلف کردن نداشتیم. سریع گفتم به امدادگرها بگویید برانکاردها را بیاندازند روی سیم خاردارها تا بچه ها رد شوند. معلوم شد امداد گرها، قبلا زخمی ها را با برانکارد برده اند عقب و خلاصه این که چیزی برای خلاص شدن از سد سیم خاردار نداریم. حمید زارع که معلوم بود درد هم دارد، آمد و گفت من می خوابم روی سیم خاردار.

  دلم لرزید. این کار زجر و عذاب وحشتناکی داشت و معلوم هم نبود بعد از گذشتن چند گروهان از روی آدم، عمرت به دنیا بماند. از طرفی، خمپاره های تک و توکی که دور و برمان زمین می خورد، نشان می داد، معبر حساس شده است.

  چانه نزدم و گفتم یا علی. حمید خوابید روی سم خاردارها. نیروها یکی یکی دورخیزمی کردند و از روی کمر حمید، جست می زدند آن طرف سیم خاردار. هر ضربه ی پایی که به پشت حمید می خورد، به جای ناله، یک ذکری می گفت که الان یادم نیست چه بود. گمانم نام یکی از ائمه(صلوات الله علیهم) بود. تک شروع شد و بعثی ها چتری از آتش روی معبر انداختند. حمید به آخر کار نرسید و همان طور که روی سیم خاردار دراز کشیده بود، ترکش خورد و شهید شد و جنازه اش هم عقب نیامد.

از «حمید زارع»، هیچ اثر و نشانی نیافتیم. او ستاره ی درخشانِ آسمانِ گمنامی است.
روحمان با یادش شاد

(راوی: م.ش)


منبع گروه جهاد و مقاومت مشرق

عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند!

http://www.naghleghol.ir/images/92/3/entekhabat-353x494.jpg

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای « حسن‌القضا » را دیده‌اند
عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجیها بسیجی‌تر شدند

آی، بی‌جانها ! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید

تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش، رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناصه چیست

تو چه می‌دانی سقوط « پاوه » را
« باکری » را « باقری » را « کاوه » را

هیچ می‌دانی « مریوان » چیست؟ هان !
هیچ می‌دانی که « چمران » کیست؟ هان !

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست
هیچ می‌دانی « دوعیجی » در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی‌سر است

تو چه می‌دانی که جای ما کجاست
تو چه می‌دانی خدای ما کجاست

با همانهایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند

با همانها کز هوس آویختند
زهر در جام خمینی ریختند

پای خندقها احد را ساختند
خون‌فروشی کرده خود را ساختند

باش تا یادی از آن دیرین کنیم
تلخ آن ابریق را شیرین کنیم

با خمینی جلوه ما دیگر است
او هزاران روح در یک پیکر است

ما زشور عاشقی آکنده‌ایم
ما به گرمای خمینی زنده‌ایم

گرچه در رنجیم، در بندیم ما
زیر پای او دماوندیم ما

ما از این بحریم، پاروها کجاست؟

این نشان ! پس نوش داروها کجاست؟

ادامه متن را در ادامه مطلب بخوانید.....

ادامه نوشته

اين كجا و آن كجا

عده اي در خون و آتش عده اي در پول خلق، هر دو رقصيدند اما اين كجا و آن كجا؟؟!

عده اي سرب و گلوله عده اي ميلياردها، هر دو تا خوردند اما اين كجا و آن كجا؟؟!

عده اي بر روي مين و عده اي بر بال قو، هر دو خوابيند اما اين كجا و آن كجا؟؟!

اين يكي از سوز تركش آن يكي هم در سونا هر دو ميسوزند اما اين كجا و آن كجا؟؟!

اين يكي بر تخت ماساژ آن يكي بر ويلچرش، هر دو آرامند اما اين كجا و آن كجا؟؟!

اين يكي در عمق دجله اين يكي آنتاليا، هر دو در آب اند اما اين كجا و آن كجا؟؟!

اين يكي را گاز خردل اين يكي را گاز پارس، هر دو با گازند اما اين كجا و آن كجا؟؟!

عده اي را كوي يار و عده اي در جنب يار، هر دو با يارند اما اين كجا و آن كجا؟؟!

عده اي كردند كار و عده اي بستند بار هر دو فعالند اما اين كجا و آن كجا؟؟!

باكري ها سمت غرب و خاوري ها سمت غرب، هر دو تا رفتند اما اين كجا و آن كجا؟؟!

كتك‌كاري فرمانده ايراني با درجه دار بعثي در صف غذا!

          

                                          اطلاعاتی که با عراقی‌ها غذا می‌خورد!

محمد حسن خلیفی نقل می‌کند: شهید شاهمرادی متخصص شناسایی بود؛ قیافه‌اش به اهالی جنوب بیشتر شبیه بود؛ به خصوص چهره آفتاب سوخته و قدبلند او. شنیده بودم که در شناسایی‌ها به راحتی وارد مقر عراقی‌ها شده، با آنها غذا می‌خورد و برمی‌گشت.

در عملیات «والفجر 8» جمعی اسیر از دشمن گرفته، در گوشه‌ای نشانده بودیم و منتظر ماشین جهت انتقال آنها به عقب بودیم؛ شاهمرادی نیز در خط قدم می‌زد؛ ناگهان یکی از درجه‌داران بعثی در حالی که با انگشت به او اشاره می‌کرد، چیزهایی می‌گفت؛ آن درجه‌دار بعثی شلوارش را بالا زده، پای کبود شده‌اش را نشان می‌داد.

یکی از بچه‌هایی که به زبان عربی آشنا بود، آوردیم ببینیم چه می‌گوید؛ درجه‌دار بعثی می‌گفت: «این عراقی است! اینجا چه کار می‌کند؟! از نیروهای ماست، چرا دستگیرش نمی‌کنید؟» در حالی که متعجب شده بودیم، پرسیدم: «از کجا می‌گویی؟» گفت: «چند روز قبل در صف غذا بود؛ با من دعوایش شد و من را کتک زد؛ این جای لگد اوست» و پای سیاه‌شده‌اش را نشان داد. شاهمرادی که متوجه این صحنه شده بود، از دور دستی تکان داد و جلوتر نیامد.

سردار شهید حسن شاطری




شهادت مظلومانه سردار حسن شاطری رئیس ستاد بازسازی ایران در لبنان به دست مزدوران رژیم صهیونیستی مبارک باد.

ما با شهادت زنده ایم تا زنده ایم رزمنده ایم

بیا این همه نمره بیست!!!

دفتر را برد گذاشت رو به روش گفت: «بیا این همه نمره بیست.» بغض گلویم را گرفته بود؛ بغضی سنگین. رو به قاب عکس کرد و گفت: «مگه نگفتی هر وقت نمره بیست بگیرم جایزه می دی؟» بعد با اون چهره و نگاه معصومانه اش رو به من کرد و گفت: «مامان من جایزه نمی خوام فقط بگو بابا بیاد خونه.» دیگه نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. رفتم قاب عکس را از روی تاقچه برداشتم و گذاشتم توی کمد.

 

آخرین ملاقات شهید كاظمی و رهبر انقلاب


دو هفته پيش شهيد كاظمى پيش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: يكى اين‌كه دعا كنيد من روسفيد بشوم، دوم اين‌كه دعا كنيد من شهيد بشوم. گفتم شماها واقعاً حيف است بميريد؛ شماها كه اين روزگارهاى مهم را گذرانديد، نبايد بميريد؛ شماها همه‌تان بايد شهيد شويد؛ وليكن حالا زود است و هنوز كشور و نظام به شما احتياج دارد. بعد گفتم آن روزى كه خبر شهادت صياد را به من دادند، من گفتم صياد، شايسته‌ى شهادت بود؛ حقش بود؛ حيف بود صياد بميرد. وقتى اين جمله را گفتم، چشم‌هاى شهيد كاظمى پُرِ اشك شد، گفت: ان‌شاءاللَّه خبر من را هم به‌تان بدهند!

فاصله‌‌ى بين مرگ و زندگى، فاصله‌ى بسيار كوتاهى است؛ يك لحظه است. ما سرگرم زندگى هستيم و غافليم از حركتى كه همه به سمت لقاءاللَّه دارند. همه خدا را ملاقات مى‌كنند؛ هر كسى يك طور؛ بعضى‌ها واقعاً روسفيد خدا را ملاقات مى‌كنند، كه احمد كاظمى و اين برادران حتماً از اين قبيل بودند؛ اينها زحمت كشيده بودند.
ما بايد سعى‌مان اين باشد كه روسفيد خدا را ملاقات كنيم؛ چون از حالا تا يك لحظه‌ى ديگر، اصلاً نمى‌دانيم كه ما از اين مرز عبور خواهيم كرد يا نه؛ احتمال دارد همين يك ساعت ديگر يا يك روز ديگر نوبتِ به ما برسد كه از اين مرز عبور كنيم. از خدا بخواهيم كه مرگ ما مرگى باشد كه خود آن مرگ هم ان‌شاءاللَّه مايه‌ى روسفيدى ما باشد.
ان‌شاءاللَّه خدا شماها را حفظ كند.

بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در مراسم تشييع پيكرهاى فرماندهان سپاه  21/10/1384

آقا اجازه! شهید شده...



به نام خدا


من می‌خواهم در آینده شهـــــید بشوم.


 برای این که معلم  جلوی خنده‌اش را بگیـــــره...


پرید وسط حرف مهدی و گفت: ببین مهدی جان!


موضوع انشاء این بود که در آینده می‌خواهید چه کاره بشین.


باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی.


مثلاً، پدر خودت چه کارست؟


آقا اجازه! شهید شده...

..


بابای این بچه واسه ارامش امروز من و شما شهید شد!!!!!


ایا حق این بچه رو ادا کردیم؟؟؟؟؟


"خواهرم حجابت ...برادرم نگاهت"

..

سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...
حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...
با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»
فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...
بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...
منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»

یادگاری جنگ...

سنگـــر...پـلاک

.

قمقمه ی خالی از آب

.

"خون"..."سر بند یاحسیــن (ع)"

"اینا یادگاریای جنگـــه ...اما بازم جنگ یادگاری داره"

..

..

سلامتی اون همسر جانباز موجی‌ای که بهش گفتن:


چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت ...کتک میخوری؟


گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع می‌کنه خودش رو می‌زنه،


آنقدر می‌زنه تا داغون شه،


آخه موجیه دست خودش نیست


                  

 

 

بابات کو؟

بابات کو؟

تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندان های صدفی سفید فاصله دارش از پس لبان خندانش دیده می شد. قرص روحیه بود! نه در تنگناها و بزبیاری ها کم می آورد و نه زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن. یک تنه می زد به قلب دشمن. به قول معروف خطر پیشش احساس خطر می کرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود. تره به تخمش می رود، قاسم به باباش. هر دو بشاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود:

- سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟

- سه تا، چه طور مگه؟

- هیچی! از امروز دو تا داری. چون داداش بزرگت دیروز شهید شد!

- یا امام حسین!

به همین راحتی! تازه کلی هم...
ادامه نوشته

درود بر بچه های با مرام پایگاه

درود بر بچه های با مرام پایگاه

درود بر بچه های با مرام پایگاه

چقدر زیباست صحنه ها وپلان های واقعی که در پایگاه بسیج رقم می خورد که بازیگران آن بسیجیان هستند. این هایی که می خواهم برایت بگویم همه شان بچه های پایگاه بسیج مان هستند.

ادامه نوشته

دانش‌آموز شهیدی که با کتاب‌های درسی‌اش تفحص شد

در منطقه فکه پیکر شهید 16 ـ 17 ساله‌ای را پیدا کردم که زیر لباسش برجسته بود؛ وقتی دکمه‌هایش را باز کردم یک کتاب و دفتر زیر لباس گذاشته بود. کتابى که 10 سال تمام، با شهید همراه بوده است، کتاب فیزیک بود.

ادامه نوشته

پخش 1200جلد کتابچه،مانع از تبلیغات عراقی ها شد+عکس

وقتی از حرم امام حسین(ع) بیرون آمدیم و به طرف حرم آقا اباالفضل(ع) راه افتادیم، بچه ها دیگر شعار می دادند و به طور علنی سینه زنی راه انداخته بودند و کتابچه را بین مردم عراقی که ایستاده بودند و به ما نگاه می کردند، پخش کردیم.

ادامه نوشته

تصویرسازی/شهید ابراهیم هادی

کوچه ای با 6 خانه و 9 شهید+عکس

به گزارش فرهنگ به نقل از ايسنا، در واقع تمام خانه‌های این بن بست در دل خود شهدایی پرورش داده‌اند که هر کدامشان آغازگر بسیاری از حرکت‌ها در زمان خود بودند....

 
ادامه نوشته

از خود گذشتگی

صاحب عکسی که ماندگار شد

می‌پرسم: یک انگشتتان کجا رفته ؟می‌گوید: یادم نمی‌آید ترکش کجا برد، فقط دیدم نصفش مانده و می‌خندد.

 

«سید رضا موسوی فر»، بریده بریده صحبت می‌کند دستهایش می‌لرزد و برای ادای هر جمله ای مکثی طولانی می‌کند. او مهربان و با محبت است همه را می‌نشاند و خودش پایین تر از همه می‌نشیند. اول به شوخی درصد هایش را می‌شمارد و می‌گوید: 15در صد اعصاب و روان دارم. برای حواس پرتی و شیمیایی درصدی ندارم.

ادامه نوشته

مراسم تقدیر از سردار سید محمد باقر زاده(گزارش مراسم)+ تصویرسازی

حاج حسین یکتا به نحوه برپایی و چگونگی شکل گیری این بزرگداشت اشاره کردند و گفتند: هر کس در راه خدا قدمی برداشته عزت مند شده است و اگر امروز سردار باقر زاده نزد ما عزیز است دلیلش زحمات بسیاری است که ایشان در راه خدا کشیده . این جلسه به همت تمامی دوستان  فرهنگی شکل گرفته است و هیچ  هزینه ای از بیت المال نشده زیرا ما به نیت قدرانی از این مرد بزرگ در این جا جمع شده ایم و هیچ  برنامه ای از جایی به ما نرسیده است ...

ادامه نوشته

حاجی یک تک زنگ بزنه سربازی معاف میشی!

مردانی که تاریخ را شرمسار کردند و زمان ایستاد و پا جفت کرد پیش اراده آنها...

ادامه نوشته

حرف شهدا با ما...

(دوستان عزیز ممنون از حضورتون این لینک در حال باز سازی میباشد)
...یادشهدای عزیز تنها با دیدن عکس آنها زنده نمیشود. زنده نگه داشتن یاد آنها در تداوم راهشان است؛ چراکه کار آنان ناتمام مانده است.
شهید امیر اربابی